ذاهب

یادداشت‌ها و عکس‌های یک طلبه‌ی معمولی

ذاهب

چه‌نیازی‌است‌به‌اعجاز، نگاهت‌کافی‌است
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

در حاشیه عکاسی از تجمع امروز طلاب در فیضیه

و البته با دوربین جدیدم: Canon EOS 700D - 18-135mm IS STM

۱ نظر ۳۰ دی ۹۳ ، ۱۳:۳۴

فکر می‌کنم سال گذشته بود که مطلبی درباره‌ی تاثیرات خاص عکاسی نوشته بودم. بعد متن هم، چند عکس آورده بودم. امروز دوباره به گالری یکی از عکاسان آن عکس‌ها سر زدم و تصویر زیر را بین آثارش دیدم. این پست را صرفا جهت تشکر می‌نویسم.

عکاس: خانم شادی‌آفرین آرش

۲ نظر ۲۸ دی ۹۳ ، ۱۲:۵۸
کاربر گرامی
سلام
ضمن تشکر از گزارش شما وبلاگ یاد شده مسدود گردید.
با سپاس و احترام
کارشناس واحد ارتباطات بیان
شهاب رنجبران

شما هم اگر توی وبلاگ‌های اینجا وبلاگِ نامناسب دیدید، امید داشته باشید که بعد از گزارش، بررسی خواهد شد.
با تشکر از بچه‌های بیان!
۰ نظر ۲۴ دی ۹۳ ، ۲۱:۰۳

ماهایی که چپ و راست می‌رویم همه‌ش توصیه می‌شنویم و وعظ از سلف، سه دسته می‌شویم: یک سری‌مان گوش می‌دهند و آدم می‌شوند، طوبی لهم. یک دسته هم پوست‌کلفت می‌شوند و بلهم اضل، خود خدا به دادشان برسد. یک گروه هم بعض موارد را این طرف می‌روند و بعض دیگر را آن طرف.

من بیشتر در دسته سوم هستم. مثلا برای یک بازه قابل توجه از هر طرف و از هر جا درباره سکوت می‌شنیدم و می‌دیدم؛ ولی خب تا برایم چیزی حل نشود رام‌ش نمی‌شوم. یعنی درک نمی‌کردم و به تبع توجیه هم نمی‌شدم، تا اینکه امروز داشتم توی یکی از فروم‌های عکاسی دنبال چیزی می‌گشتم. کاربری را دیدم که توی امضایش نوشته بود: «سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی‌پایانش».

حرف را زده بود. همین.

۲ نظر ۱۹ دی ۹۳ ، ۱۹:۲۲
«آن جا که با شکر و صبر می‌توان رفت، آنجا که اگر از پای افتادی و ناتوان شدی تازه با عجز می‌توان رفت دیگر چه حرفی داری و چه منطقی داری؟ آخر راه آن جا آغاز می‌شود که ما تمام می‌شویم.
مادرم به من درسی داد که فراموشم نمی‌شود: محمد پسر اول من می‌خواست به دنیا بیاید و این تجربه اول ما بود. نصف شب بود که درد به سراغ مادرش آمد. با داروهایی که می‌شناختم... کارسازی نمودم، ولی درد زایمان بود و شتاب می‌گرفت. به منزل پدر آمدم، هنوز ساعاتی تا اذان صبح مانده بود. مادرم با چند نفر از بستگان به پذیرایی از مادر محمد مشغول شد و مرا از اتاق تبعید کرد. من از دور فریادها و ناله ها را می‌شنیدم و زمان بر من کند می‌گذشت. تجربه اول من بود. حدود طلوع آفتاب خانم دکتر را آوردیم. با خیال راحت تری در انتظار تولد نشستیم؛ فریادها و ناله ها زیادتر می‌شد، اما از ولادت خبری نبود. مادرم را صدا زدم، من آشفته بودم و او سرخوش. پرسیدم: آیا مشکلی هست؟ جواب داد: کار زایمان طبیعی است. گفتم: پس چه وقت فارغ می‌شود؟ با این همه ناله کی کار تمام می‌شود؟ خندید و گفت: تا نای نالیدن دارد و توان فریاد کشیدن دارد نمی‌ زاید. آن جا که درد توانش را گرفت آن وقت فارغ می‌شود.
مدتی گذشت. از نای افتاده بود و فقط زنجموره بود که صدای گریه محمد بلند شد و این درس را فهمیدم که: تا نای نالیدن داری و تا آن جا که توان داری ولادتی نیست. راه آنجا آغاز می‌شود که تو به پایان می‌رسی.»

پی‌نوشت: از اینجا.
۱ نظر ۱۶ دی ۹۳ ، ۰۷:۰۸

تا حالا فکر کرده‌ای که مبنایت در هنگام رو به رو شدن با یک موقعیت چیست؟ من بارها فکر کرده‌ام. بارها درونیاتم و روحیاتم را شخم زده و بارها به این نتیجه رسیدم که مبنایم، در موقعیت‌ها تغییر آن موقعیت‌ها بوده است! «تغییر» شده است مرامم در زندگی. یک سعی و تلاش بی‌فایده و البته ذلیلانه! می‌گویم «بی‌فایده» چون هیچ وقت آن‌جوری که دقیقا می‌خواستم نشده و می‌گویم «ذلیلانه» چرا که از ضعف درونم نشأت گرفته. چون آن موقعیت پیش آمده -به قول ما طلبه‌ها: موقعیة بما هو موقعیة- را تجزیه و تحلیل نمی‌کردم و به تبع توانایی تسلط بر آن را نداشتم عوض می‌کردم.

اما، چند وقتی‌ست به این نتیجه رسیده‌ام که موقعیت -با همان تعبیر ما طلبه‌ها- مهم نیست، مهم رفتاری‌ست که در آن واقعه از خود نشان می‌دهیم. موقعیتت طلبگی‌ست؟ خب، خوب طلبگی کن. موقعیتت نانوایی‌ست؟ خب، خوب نانوایی باش. موقعیتت نظامی‌ست؟ خب، خوب نظامی‌گری کن و الخ! با این دید، اولا اینقدر بزدلانه از موقعیت و شرایطت فرار نمی‌کنی و ثانیا آن قدر خوب عمل می‌کنی که می‌توانی تمام استعدادهای انسانی‌ات را شکوفا کنی. بیشتر از این دیگر چه می‌خواهی؟ هان؟

۲ نظر ۱۲ دی ۹۳ ، ۰۴:۲۴

حلال کنید..

۶ نظر ۱۵ آذر ۹۳ ، ۲۰:۳۴
به فال حافظ از روی دلیل ایمان ندارم که نحن ابناء الدلیل. ولی بارها تجربه کرده‌ام و به این رسیده‌ام که خدا چیزی سحرانگیز در بین اشعار حافظ قرار داده است -حداقل برای من-. و اینکه در سال‌های طلبگی، مسائل عجیب و غریبی برای ما طلبه‌ها پیش می‌آید که یک بارش وقتی حمدی جهت ثواب به روح حافظ خواندم و کتاب را باز کردم، آمد:
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی / بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند / چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیل که خطرهاست در آن / شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطی عشق نمودم به تو هان سهو مکن / ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش / کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای / ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان / چند و چند از غم ایام جگر خون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است / هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی

۵ نظر ۲۴ آبان ۹۳ ، ۰۷:۱۳

«از ترس گریزی نیست

از مرگ نیز،

در عین ترس، از پیمودن طول شب باز نماندیم

و در قلب مرگ، از خندیدن با صدای بلند

و چنین شد که خندان خندان به صبح رسیدیم.»

۰ نظر ۲۴ آبان ۹۳ ، ۰۷:۰۵

قم، این‌جور جاها را دارد. بله، آقایان! بیابان را دریابید. بنده -به شخصه- با اینکه بچه‌ی باران و دریا و جنگل هستم ولی فقط بیابان خشک و خالی مرا سحر می‌کند. بالاخره یک روزی بیابان‌نشین خواهم شد.

۴ نظر ۲۳ آبان ۹۳ ، ۰۶:۱۹

کاملا مشخص و واضح! سوالی که نیست؟

۴ نظر ۲۳ آبان ۹۳ ، ۰۶:۱۵

«در نگاره‌های ایرانی همیشه زن از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بوده و دارای جایگاهی باشکوه است. هیچ‌گاه زن به زشتی یا حقارت و پستی نشان داده نشده است. در ادب و هنر ایران‌زمین، زن نماد پاکی و معصومیت است. در این نگاره‌ها بر خلاف هنر غرب، جنسیت و اندام زن مورد توجه نیست بلکه روح قدسی اوست که اهمیت دارد. تنها وجه تمایز بین زن و مرد در نگاره‌های ایرانی، غنچه‌ای بودن لب زنان است.»

۱ نظر ۲۱ آبان ۹۳ ، ۲۱:۲۰

یکی که مثل ما، بین دیوارهای مدرس‌ حبس شده...

۵ نظر ۲۸ مهر ۹۳ ، ۱۹:۲۹

وقتی بین ما نشسته بود بی‌حال بود. وقتی خیلی خسته است ساکت می‌شود وگرنه در حالت عادی کسی را از الطافش بی‌نصیب نمی‌گذارد.

::

چند دقیقه‌ای است که خوابیده. باز هم شروع شد: یا حسین، یا ابالفضل، یا علی... و بعد فقط ناله.

::

بیدار می‌شود. می‌زند زیر گریه. همسرم با چشمان نگرانش مرا تعقیب می‌کند. می‌پرسد برای چه آخر؟ می‌گویم: «دوباره یاد رفقاش افتاده».

::

مثل همیشه، همه چند دقیقه صبر می‌کنیم تا آرام شود. به سخن می‌آید: «از امروز صبح، یاد تموم اونایی می‌افتم که عید غدیرا باهاشون عقد اخوت بستم؛ خوابشونو می‌بینم...»


عید غدیر مبارک..


۱ نظر ۲۱ مهر ۹۳ ، ۰۸:۰۰

نه یعنی شما -جانِ من- فقط متن این سخنرانی را بخوان!

فقط یک نکته: من بخشی از این متن را در وبلاگی خواندم، بعد از توی لپ‌تاپم نرم‌افزارِ مجموعه آثارِ امامِ شرکت نور را باز کردم و در جستجویم، این متن را در صفحه‌ی 346 جلد نوزدهم صحیفه و با تاریخ «صبح 27 مرداد 1364/ 1 ذى الحجه 1405» پیدا کردم، ولی در دو سایت «جماران» و «پرتال امام خمینی» چیزی ندیدم. القصه که «من دیگه حرفی ندارم».

::

مكان: تهران، جماران‏

حضار: محمد هاشمی (مدير عامل) و معاونان صدا و سيما

::

بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏

من نظرى به ديگران ندارم، راجع به خودم می‌گويم از اين وضع راديو- تلويزيون خوشم نمی‌آيد. واقع آن است كه آن قدر كه پابرهنه‌‏ها به راديو- تلويزيون حق دارند، ما نداريم. اين يك واقعيت است و تعارف نيست؛ واقع اين است كه آن‌ها اين نظام را درست كرده‌‏اند و اين نهضت را به وجود آوردند؛ همين جمعيت هستند كه پيروزی‌ها را به دست آوردند؛ از قشر بالا كسى در اين مسأله حقى ندارد. البته ما هم در اصل مطلب شركت داشته‌‏ايم، اما حق با آن‌هاست. من مدت‌هاست كه وقتى مى‏‌بينم راديو- تلويزيون را هر وقتى بازش می‌كنم از من اسم می‌برد، خوشم نمى‌‏آيد. ما بايد به مردم ارزش بدهيم، استقلال دهيم و خودمان كنار بايستيم و روى خير و شرّ كارها نظارت كنيم. ولى اين‌كه تمام كارها دست ما باشد، راديو- تلويزيون دست ماها باشد، اما آن بيچاره‏‌ها كه كار می‌‏كنند هيچ چيز دستشان نباشد، ولى ما كه هيچ كاره هستيم دست ما باشد، به نظر من اين صحيح نيست. من گفته‏‌ام كه آن چيزهايى كه مربوط به من است گفته نشود، من با آقايان كارى ندارم. البته در بعضى مواردى كه لازم مى‏‌شود چيزى گفته شود- كه آن هم با تشخيص خود من است- در راديو گفته و يا در تلويزيون [نشان داده‏] شود مضايقه ندارم، مثلًا عيد فطر، عيد قربان، تنفيذ رئيس جمهور، اينها مسائلى است، اما ما بقى، مثل ملاقات امروز من با شما كه با هم صحبت می‌كنيم، اين ديگر در راديو- تلويزيون گفتن ندارد كه راديو بگويد، تلويزيون بگويد، راديو چند دفعه، تلويزيون چند دفعه، اين كارها مردم را خسته‏ می‌كند هيچ محتوا هم ندارد. من و شما صحبت می‌‏كنيم و همين طور ديگران؛ يعنى ديگران با من صحبت می‌كنند، آن‌ها را من قطع می‌‏كنم. و همين طور آن چيزهايى كه الآن در تلويزيون موجود است؛ مثلًا اول خبر كه مى‏‌خواهد شروع كند عكس مرا مى‏‌گذارند، آن را برداريد، و اگر كسى از شما سؤال كرد بگوييد فلانى گفته است. [آقاى محمد هاشمى، مدير عامل راديو- تلويزيون اظهار داشت: شما در قلب مردم جا داريد. و امام فرمودند:] قلب مردم در غير از اين‌هاست. مسأله اين‌ها نيست، ما سابقاً با مردم تماس داشتيم و به آنها ارادت داشتيم و مردم به ما لطف داشتند، ولى اين طور نبود كه ما راديو- تلويزيون داشته باشيم، آن باب ديگرى است. در هر صورت بعضى مواردى كه لازم است مانعى ندارد، در غير آن موارد، من ميل ندارم، ديگران خودشان مى‌‏دانند.


۳ نظر ۱۸ مهر ۹۳ ، ۲۰:۴۰