ذاهب

و گفت به سوی خدای خویش روانم، زودا که هدایتم کند...

ذاهب

و گفت به سوی خدای خویش روانم، زودا که هدایتم کند...

تو مگو همه به جنگند وز صلح من چه آید
تو یکی نه‌ای! هزاری، تو چراغِ خود برافروز
که یکی چراغِ روشن ز هزار خفته بهتر

هستی من، رفتن من است

چهارشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۵ ق.ظ
یا خیر حبیب و محبوب؛ می‌خواهم بگویم عجیب است، اما نمی‌دانم و نمی‌توانم بگویم چه چیزی. می‌خواهم بنویسم غریب است، اما نمی‌دانم که و کجا. من عمری نکردم. اگر این نوشته به پایان نرسد، به گمانم مرا جوان‌مرگ بخوانند. حدود بیست و خرده‌ای سال؛ ولی زود به درک رسیده‌ام. این درک کردن هم نمود بیرونی ندارد، لاجرم بقیه حتی مهربان‌ترینشان هم خلافش را می‌گویند. اما در درون، دوره‌هایی را گذراندم و آن‌قدر درگیر جزئیات و صفاتش بوده‌ام که اکنون ناخودآگاه و یا در کمال آگاهی دست به انتخاب مجدد زده‌ام. مسخره است در نظر دیگران. یک بازگشت به عقب که کسی آرزو کند نوجوانی سن دبیرستان خودش را. اما به حتم سن و شرایط ملاک نیست. حرف، حرف سیر است و سلوک. حرف از طی مسیرست. حرف از ذهاب است. آن موقع نمی‌فهمیدم مقصدی وجود ندارد. اما گویا از کلمات الهی، این «انی ذاهب...» بر من الهام می‌شده. یک امر ناخواسته.
آدم مسئولیت‌ناپذیری نیستم که دلم برای بی‌مسئولیتی آن دوره [همان وقتی که اسم خودگویه‌هایم شد ذاهب] لک زده باشد؛ اصلا و ابدا. اتفاقا از سر درک وظیفه نسبت به خودم -اولا- رسیدم به آن نقطه. در نظرم آن ملاک‌ها و دغدغه‌ها از روی صدق با خودم بود و  کمی هم البته پاکی. این را الانی خوب می‌فهمم که نه با خودم صادقم و نه پاکم. بی‌تعارف. گاهی به خود که می‌آیم -شب‌ها موقع خواب- اشکم سرازیر می‌شود که مرد حسابی، حواست هست چگونه ایستاده‌ای؟ چگونه از رفتن و ذهاب مانده‌ای؟ کاروان رفت و تو در خوابی؟ این کرختی و سستی از کجا آمده که ارزش‌هایت عوض شده؟ می‌دانی چه امری خوب است و کدام بد ولی آگاهانه سوء را انتخاب می‌کنی که چه؟ این چه معرکه‌ای است که برای شکست به میانه‌اش رفته‌ای؟ و چیزهای دیگر. البته آنچه بیشتر از همه به من آسیب زده، تعارف داشتن است. گویا نقطه ضعفم دست ابلیس افتاده. نقطه قوتم که قمار کردن بود را ازم ستانده و دقیقا همان را نقطه ضعفم کرده. بیچاره ابلیس؛ خودم کردم که لعنت بر خودم باد...