ده دقیقه از تمام شدنش میگذرد. چیز خیلی خاصی هم نبود. منتها یک چیزی را فهمیدم. یک راز را، رازی شصت و اندی ساله... میخواهم بنویسمش، تا یادم نرود.
تا یادم نرود که آرمان انسان، عصاره شخصیت اوست! هرچه کمتر، شخصیت بیارزشتر و به تبع تلاش و دغدغه هم کمتر... اگر این چنین نیست، پس چرا وقتی آرمانش میشود جلوگیری از دیوارکشی توی روستایشان، وقتی تیر میخورد سعی میکند خودش را هر جوری شده ببرد به بیمارستان صهیونیستها؟ چرا وقتی دادگاه صهیونیستی حکم میدهد به خراب کردن دیواری از جنس فلز، میآید توی همان منطقه و شروع میکند رقصیدن با بقیه را و اینگونه میخواهد که بگوید بالاخره بعد از پنج سال پیروز شده؟ چرا نمیفهمد دادگاه صهیونیستی حق اظهارنظر را ندارد، چه برسد که امیدش آن شود؟ چرا نمیفهمد جنگ و جهاد، رقصیدن در مقابل سربازهای دشمن نیست که هر بار تیر آن وحشیها به یکیشان بخورد و بکشدشان؟ چرا نمیفهمد "همه" جمعیت روستا، باید توی مراسم خاکسپاری همان مادر مرده جمع شوند؟ چرا نمیفهمد نباید شصت و پنج سال طول میکشید؟ چرا واقعا!؟
ده دقیقهایست که از تمام شدنش میگذرد. از تمام شدن آن مستندی که فیلمبردار فلسطینیاش میگوید: تاکنون پنج دوربینش توسط صهیونیستها شکسته شده...
- ۰ نظر
- ۲۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۷:۴۵