ذاهب

ای همسفر؛ تو در تب ماندن بمان ولی / من می‌روم که هستی من، رفتن من است

ذاهب

ای همسفر؛ تو در تب ماندن بمان ولی / من می‌روم که هستی من، رفتن من است

ذاهب

و قال إنی ذاهب إلی ربی، سیهدین...

موقت:
تمام پاسخ‌های خودم و جواب‌ِ پاسخ‌های خودم را به دلایلی حذف کردم...

ده دقیقه از تمام شدن‌ش می‌گذرد. چیز خیلی خاصی هم نبود. منتها یک چیزی را فهمیدم. یک راز را، رازی شصت و اندی ساله... می‌خواهم بنویسم‌ش، تا یادم نرود.

تا یادم نرود که آرمان انسان، عصاره شخصیت اوست! هرچه کمتر، شخصیت بی‌ارزش‌تر و به تبع تلاش و دغدغه هم کم‌تر... اگر این چنین نیست، پس چرا وقتی آرمان‌ش می‌شود جلوگیری از دیوارکشی توی روستای‌شان، وقتی تیر می‌خورد سعی می‌کند خودش را هر جوری شده ببرد به بیمارستان صهیونیست‌ها؟ چرا وقتی دادگاه صهیونیستی حکم می‌دهد به خراب کردن دیواری از جنس فلز، می‌آید توی همان منطقه و شروع می‌کند رقصیدن با بقیه را و این‌گونه می‌خواهد که بگوید بالاخره بعد از پنج سال پیروز شده؟ چرا نمی‌فهمد دادگاه صهیونیستی حق اظهارنظر را ندارد، چه برسد که امیدش آن شود؟ چرا نمی‌فهمد جنگ و جهاد، رقصیدن در مقابل سربازهای دشمن نیست که هر بار تیر آن وحشی‌ها به یکی‌شان بخورد و بکشدشان؟ چرا نمی‌فهمد "همه" جمعیت روستا، باید توی مراسم خاک‌سپاری همان مادر مرده جمع شوند؟ چرا نمی‌فهمد نباید شصت و پنج سال طول می‌کشید؟ چرا واقعا!؟

ده دقیقه‌ای‌ست که از تمام شدن‌ش می‌گذرد. از تمام شدن آن مستندی که فیلم‌بردار فلسطینی‌اش می‌گوید: تاکنون پنج دوربینش توسط صهیونیست‌ها شکسته شده...

  • ۰ نظر
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۷:۴۵

این روزهای میان‌مار: [+]

متاسفم برای خودم.

همین.

  • ۴ نظر
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۹:۲۳

پسرک چند روزی‌ست وارد بیست سالگی‌اش شده. بیست‌سالگی‌ای که در ذهن او مثل هجده سالگی در ذهن بقیه پسرهاست. نقطه‌ی شروع! البت هنوز نفهمیده که چرا از بیست سالگی بیشتر از هجده‌ سالگی خوشش می‌آمده. اما اینها مهم نیستند. او اکنون توی روزهایی‌ست که نوزده سال تمام منتظرش بوده.

پسرک اما دو سالی هم هست که طلبه شده. طلبه که نه، خودش هم می‌داند این کلمه برای او آن‌قدر نامناسب هست که باید در مورد خودش بنویسد تازه‌طلبه! شما فکر می‌کنید دو سال تازه شدن چه چیزهائی به او می‌توانسته بدهد؟ نشاط؟ شور؟ شعور؟ هدف؟ صبر؟ ایمان؟ اخلاق؟ تعصب؟ خب مطمئنا از همه این‌ها یک مقداری‌اش را دارد. شاید همین‌ها او را توی بیست سالگی‌اش نجات دهند! توی نقطه‌ی شروع. حق؟

پسرک ولی دو ماهی‌ست که می‌بیند او هم باید انتخاب کند. یک انتخاب مثل باقیِ انتخاب‌هایش. شکل‌ش فرق می‌کند ولی مایه کار یکی‌ست. با خودش که فکر کرده بود، به این نتیجه رسیده بود که باید نهایت تلاش‌ش را هم بکند تا توی انتخاب بعدی‌اش هم موفق بشود. او می‌داند زندگی صحنه‌ی انتخاب‌هاست! بنابراین پسرک توی این دو ماه فهمیده که باید معلوماتی داشته باشد، پس برای انتخابی که باید بکند که به تبع اولین مهر هم در شناس‌نامه‌اش خواهد خورد باید می‌رفت سراغ مُخبِرها! مُخبرهائی که از جنس روزنامه و کتاب و صفحات Html هستند...

گذشت و گذشت... تا این‌که رجب شروع شد! می‌دید که حاج‌آقای دوست‌داشتنی‌اش وقتی رجب می‌رسد چه طور از سر شوق می‌زند زیر گریه! خب این‌قدر شیرفهم می‌شد که بداند رجب ماه همین چیزهاست. ماه خودسازی، ماه آدم شدن. ولی یک هفته‌ای که گذشت دید نه خیر آقا، خبری نیست، خیری نیست! چرا واقعا؟ این سوال او شده بود... اما خب، دو سال توی حوزه ماندن حداقل‌ش جواب این سوال‌ش را به او می‌داد. وقتی نشست دو دو تا چهارتای همیشه‌گی‌اش را کرد، فقط به یک نتیجه رسید: مُخبرها.

حالا پسرک مانده است چه کند؟ از یک طرف این را می‌داند که مُخبرهای ام‌روزی توی حرف‌هایشان همه چیز هست؛ همه چیز یعنی همه چیز! و از طرف دیگر هم باید برای انتخاب‌ش معلوماتی می‌داشت... توی همین فکرها بود که یک هو خدا با صدای پسرک به او گفت: تو من شو تا من هم تو شوم؛ گوش و چشم و زبان و دست و پای‌ت شوم. خوب می‌دانی من از همه چیز باخبرم...

پسرک این را شنید، تصمیم‌ش را گرفت. نیمه‌های اولین شب جمعه ماه رجب، پَنِل وبلاگش را آورد و توی وبلاگش شروع کرد به نوشتن: پسرک چند روزی‌ست وارد بیست سالگی‌اش شده. بیست‌سالگی‌ای که در ذهن او...

  • ۲ نظر
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۲:۱۹

خب الحمدلله تقریبا می‌توانم بگویم که امروز، روز آخر بود. روز آخری که توی پایه دو درس خواندم. به همین راحتی دو سال گذشت. دو سال از تصمیم مهم‌ی که گرفتم، که بیایم طلبه بشوم. که بیایم دین خدا را بفهمم... بر عکس چیزی که خیلی‌ها می‌گویند مثلا سه سال اول باید ادبیات خواند و بس و از چیزهای دیگر خبری نیست؛ توی این دو سال اتفاقا از خیلی چیزها خبر بود. به راحتی می‌‌گویم که در این سه سال مهم‌تر و مشخص‌تر از وجود ادبیات عرب، درست کردن زیرساخت‌های اخلاقی (به معنای تصمیم‌گیری نهایی) هست. یک جورائی باید تمام هم و غم یک تازه‌طلبه همین باشد.  آدم باید تکلیف‌ش را با خودش مشخص نمایاناند. یعنی بالاخره باید تصمیم بگیرد که می‌خواهد چه کند! بعضی‌ها متاسفانه هم خدا را خواستارند و هم خرما را... نمی‌شود هم خدا را بخوای و هم از شیرینی خرمای هوا و هوس لذت ببری. اشتباهی که تقریبا همه ما می‌کنیم. پس توی این سه سال باید برود سراغ زیرساخت‌های اخلاقی و تصمیم بگیرد که می‌خواهد خدا را بخواهد یا خرما را! به قول سید هاشم حداد رحمه اللهیا أخی! إجْعَلْ هَمَّکَ هَمّاً واحداً و السلام علیکم [متن کمی ویرایش شد]

  • ۷ نظر
  • ۲۳ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۹:۴۸

از ماه آسمان

  با چشمان گریان، 

     نشانی ماه زمین را خواستم؛

        نگاهی به دست‌های خالی‌ام کرد و ...

  • ۱ نظر
  • ۲۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۱:۲۰

امشب،

 ماه آسمان

  درب دل‌م را کوبید و 

     گفت: شب اول بهارت را برایت به هدیه آوردم... دریابش!

  • ۲ نظر
  • ۲۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۰:۳۹

روز اول ثبت‌نام یازدهمین انتخابات ریاست‌جمهوری اولین جمهوری اسلامی1 دنیاست! و می‌ترسم از رنگ‌بازی2 کاندیداها که من بنفشم؛ که من سبزم؛ که من آبی‌م... و می‌ترسم از آمدن‌ها و نیامدن‌ها. که می‌آیم چون احساس وظیفه کرده‌ام3؛ که نمی‌آیم چون باید با رهبری صحبت کنم4... و می‌ترسم از گفتن‌ها و نگفتن‌ها. می‌گویم از مخفی‌ها و افشا می‌کنم5 و نمی‌گویم از رابطه‌های باندی و رانتی6... و می‌ترسم از تعریف‌ها و تخریب‌ها. که من ناجی ایران اسلامی‌م7؛ که او بی‌برنامه‌ی برنامه و با برخورد‌های سلبی8ست... 


1. عشق است ولایت فقیه.

2. بازی رنگ‌ها از انقلاب‌های مخملی شروع شد و اکنون یکی از مهم‌ات بعضی از آقایان که در کنفرانس‌های خبری به‌ جای گفتن از برنامه‌ها و از توانائی‌ها، از رنگ‌هایشان می‌گویند!

3. احساس وظیفه‌ای که پشت‌ش تاییدات قلبی و جمع کثیری از هواداران خوابیده، نه اجازه و تایید مجتهدی! انگار برای پا شدن از روی صندلی اتوبوس احساس وظیفه‌ کرده‌اند عده‌ای! تازه آن‌هم احساس وظیفه کرده‌اند که حتما پیروز شوند! مامور به نتیجه اند...

4. و این‌گونه اگر بیایم، هر اتفاقی و نقصانی افتاد مسولش رهبری ست چون او مرا به این راه خواند و اگر نیایم، باز هم تقصیر رهبری‌ست چون جلوی مرا گرفت و نگذاشت کاری کنم! این یعنی از رهبری مایه گذاشتن بعد از امام مایه گذاشتن‌ها...

5. انگار نه انگار که اگر چیزی بوده من باید می‌رفتم پیش قاضی تا جلوی فسادی را بگیرم! چرا تا الان آقایان راضی به فساد بوده‌اند!؟

6. این نمی‌گویم یک مغالطه قشنگ هست... مثلا اگر کسی ماست خوردن بلد نباشد و هی به روی لباس خود بریزد و عیب به این کوچکی داشته باشد و از فرد دومی درباره‌ی او سوال شود و فرد دوم بگوید: اصلا ولش کن، غیبتش می‌شود! آبرویش می‌رود؛ مصلحت نیست... شما در ذهن خود چه چیزهائی می‌آید!؟ دروغ‌گویی؟ دست  کجی؟ بی ناموسی؟ حرام خوری؟ روزه خواری؟ یا بد ماست‌خوری!؟

7. بعضی‌ها کلا مشکل دارند... خود حضرت صاحب‌الزمان هم که باشی نیاز داری به یار... تازه من درست بودن خودت را هم نبردم زیر سوال! آیا برای نجات دادن ایران تازه اگر نجاتی اسلامی باشد یار و یاوری داری!؟

8. دقت کرده‌اید کلا این نوع حرف‌ها در مورد جبهه پایداری و شخص علامه مصباح یزدی زده می‌شود و نه علیه مثلا سایر اصولگراها... تازه اگر دقت مجدد کنیم می‌بینیم می‌باید هدف هر رسانه‌ی ضد انقلابی، هر سیاسی‌ای باشد چه اصولگرا چه اصلاح‌طلب و چه مستقل‌ها و چه اشرافیون!

  • ۵ نظر
  • ۱۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۳۱