ذاهب

ای همسفر، تو در تب ماندن بمان ولی/ من می‌روم که هستی من رفتن من است

ذاهب

ای همسفر، تو در تب ماندن بمان ولی/ من می‌روم که هستی من رفتن من است

ذاهب

انسان در موقعیت که قرار بگیرد، با خویش معامله می‌کند و با خدای خویش، بس. آب کشیدنِ دمادم جانماز با اندیشه‌ی آن‌که از چشم ناظران نمازمان را طهارت بخشیده باشیم، بر کنار نگه داشتن خویش از جذر و مد، «چرا که سلامت بر کنار است»؛ جاده را تا انتها دانستن و با اطمینان به این‌که دَد و دامی در کمین نیست به راه افتادن، این‌هاست که زندگی را از شکوهِ در مخاطره زیستن می‌اندازد و حرارت حیات را به یخ‌بندانِ نجابتِ صوری می‌کشاند. آتش زندگی‌ست، نه مرگِ آتش. ن.ا.

دیروز که برگه‌ام را دادم و داشتم از نمازخانه‌ی مدرسه خارج می‌شدم، حاج‌آقای «سین پ» جلویم را گرفت و گفت که فردا تعطیل است، که فردا بلند نشوی بیایی مدرسه و من هم البته بدون لحظه‌ای درنگ گفتم: «جدی!؟» و زدم بیرون.

امروز هم از سه بیدار بودم و داشتم فکر می‌کردم، عکس می‌دیدم، می‌خواندم، فکر می‌کردم. الان هم دارم به موسیقی وبلاگ «جیغ و جار» گوش می‌دهم و می‌نویسم.

فردا هم که باید بروم سر کلاس و دوباره ادبیات عرب! یک حساب سر انگشتی که بکنم می‌شود یازده ترم؛ یازده ترم ادبیات عرب! این یازده تا از آن سال اول دبیرستانم حساب می‌شود که پایم را گذاشتم توی صدرای معارف. از همان اول این عربی‌جات بوده تا الان و تا آخر امسال و خلاص.. دارم به این فکر می‌کنم که چطور این مدت را گذرانده‌ام!؟ در تعجبم. از آرزوهای قلبی من اینست که ای کاش یکی بود هم راه را نشانم می‌داد و هم راه رفتنش را. ولی یقینی‌ترین چیز فی‌الحال اینست که نه کسی وجود دارد دست‌ت را بگیرد و نه راهی به جز این مدت؛ احساس هدر رفتگی می‌کنم، احساس خستگی. و صد البته که امروز باید فکر کنم چه‌طور توی این یک ترم باقی‌مانده دوام بیاورم..

پی‌نوشت: یادِ تابستانی که گذشت، نه، قبلی‌اش نبودم! پس جمع‌ش می‌شود سیزده‌تا. تازه اگر توی ترم‌های تابستانی زمان دبیرستان، ادبیات عرب‌ای نخوانده باشم.

۵ نظر دوشنبه، ۲۳ دی ۹۲

دوربین را برداشته بودم که بروم توی پارک تا عکسی از یک گنجشک تنها بگیرم. رفتم و جمع‌شان را پیدا کردم؛ جمع تقریبا سی‌تایی‌شان را. کارم را شروع کردم. به‌شان نزدیک شدم. در جمع‌شان قرار گرفتم. قبلا هم به گنجشک‌ها نزدیک شده بودم ولی توی جمع‌شان قرار نگرفته بودم. این دفعه فرق داشت. چند عکس مسخره گرفتم ازشان ولی خب گفتم که مسخره! البته آن موقع فکر می‌کردم خوب چیزی ثبت کرده‌ام ولی بعد به این فکرم خندیدم. به هر حال شروع کردم به ادیت. حالم بیشتر به هم خورد. عکس از گنجشک‌های تنها مانده هیچ آنی نبودم که می‌خواستم. تا این‌که این گنجشک بالائی را توی جمع شلوغشان دیدم. یک آن وسط میان جمعیت... شما دور و برش را پر از دیگران تصور کنید؛ فریب این عکس برش‌خورده را نخورید و نیز فریب تصوری که ایجاد کردید؛ همین..

۳ نظر شنبه، ۲۱ دی ۹۲

توی شلوغی این روزها، فقط کافی بود که پدرت برگردد به‌ت بگوید: «عارف؛ دقیقه نودِ بازی هستی، خرابش نکن!» و حال آن‌که تو همه‌اش فکر می‌کردی دقیقه‌ی یک هستی و بازی تازه شروع شده است.

۳ نظر پنجشنبه، ۱۹ دی ۹۲

آن روزی که توی دستانم آمدی، هیچ فکر می‌کردی که تازه باید غم‌های جدیدی را بچشی!؟ نباید توی دستانی قرار می‌گرفتی که بوی غم‌های غریبی می‌داد...

۲ نظر دوشنبه، ۱۶ دی ۹۲

قمی که باشی، هر وقت دلت تنگ شد فقط و فقط یک‌جا را داری که بروی؛ نمی‌دانم این خوب‌ست یا بد، ولی...

ولی برای بار هزارم که می‌روی و باز هم به‌تر می‌آیی، با دلی که روشن شده، با روحی که نورانی شده، با حسی که لطیف شده، با عشقی که شعله کشیده و با معرفتی که عمیق شده.

 

 

این عکس با هم‌دم این روزهایم گرفته شده؛ غروب همین اربعینی که گذشت. بعد هم توی تب‌لت هفت اینچی، ویرایشی روی‌ش انجام شده، بدون کیفیت خاصی. خلاصه دلی به این تصویر نگاه کنید؛ التماس دعا.

۶ نظر چهارشنبه، ۰۴ دی ۹۲

خب می‌دانی الان (الان یعنی جمعه) من چرا مدرسه مانده‌ام؟ خودم هم نمی‌دانم. این هفته خیلی برایم سخت بود. غیر از سه‌شنبه که تعداد رفتنی‌ها دو رقمی بود، بقیه‌ی روزها بچه‌ها دوتا دوتا، سه تا سه تا، چهارتا چهارتا می‌رفتند. من فقط خداحافظی می‌کردم و التماس دعا؛ ولی خب همین دو تا هم نصف و نیمه بود. نمی‌توانستم چیزی را که می‌خواستم بگویم به گوش آن رفتنی برسانم. حرف را می‌خوردم و فقط توی سکوت گریه‌داری هم‌دیگر را بغل می‌کردیم. نوشتن بقیه مطلب هم خودش گریه‌دار است؛ ولش کنید اصلا. [+]     امضا: یک جامانده/ نرفته/ مانده

۳ نظر جمعه، ۲۹ آذر ۹۲

مرغ دریایی بر فراز ساحل خلیج پرواز می‌کرد که موش را دید. از آسمان فرود آمد و پرسید: 

«بال‌هایت کجاست؟»

زبان جانورها با هم فرق می‌کند، موش منظور پرنده را نفهمید؛ اما متوجه شد که دو تا چیز عجیب و بزرگ از آن حیوان آویزان است.

موش فکر کرد: «حتما یک‌جور بیماری دارد.»

مرغ دریایی فهمید که موش چشم‌هایش را به بال‌های او دوخته:

«بیچاره. حتما جک و جانورها به او حمله کرده‌اند و گوش‌هایش کر شده و بال‌هایش را برده‌اند.»

با محبت موش را به منقار گرفت و او را به اوج برد. موقع پرواز در این فکر بود که: «حداقل دلتنگی‌اش را از بین می‌برد.»

بعد، با احتیاط تمام بر زمینش گذاشت.

موش تا چند ماه خیلی غمگین بود: بلنداها را شناخته بود، دنیایی پهناور و زیبا را دیده بود.

اما با گذشت زمان، دوباره عادت کرد که همان موش باشد و فکر کرد معجزه‌ای که در زندگی‌اش رخ داده، فقط رویا بوده است.


برنده تنهاست؛ پائولو کوئلیو، آرش حجازی.


۱ نظر دوشنبه، ۲۵ آذر ۹۲

گاهی اوقات، انسان توی یک لحظه بزرگ می‌شود، در یک حادثه، در یک اتفاق. به نظرم بین آن لحظه و بین بزرگ شدن انسان یک علقه‌ای ناشناخته وجود دارد، یک چیزی شبیه فطرت؛ و چه تطابقی دارد لحظه‌ی ظهور با فطرت انسان و به چه چیزی می‌رسد آدمی در آن لحظه!

أین الطالب بذحول الانبیاء و أبناء الانبیاء؟ أین الطالب بدم المقتول بکربلاء؟ أین المنصور علی من اعتدی علیه و افتری؟ أین المضطر الذی یجاب اذا دعا؟ أین صدر الخلائق ذو البر و التقوی؟ أین ابن النبی المصطفی و ابن علی المرتضی و ابن خدیجة الغراء و ابن فاطمة الکبری؟

۰ نظر جمعه، ۲۲ آذر ۹۲

اگر یک ویژگی خوب داشته باشم، آن نترسیدن از سوال داشتن و به تبع سوال پرسیدن است. ویژگی‌ای که خیلی اوقات برایم گران تمام شده... حال شما فرض کن در فضائی باشی که صدای مخالفی به گوشت نرسد و تو ویارت گرفته باشد برای مخالف حرف زدن! توی هم‌چین شرایطی به تجربه دیده‌ام آن‌هائی که دست‌شان خالی‌ست و به اصول نرسیده‌اند از تو خیلی ناخودآگاه می‌ترسند، دوری می‌کنند و حتا سعی می‌کنند به روش‌های خیلی بچه‌گانه جلویت را بگیرند! ولی آن‌هائی که راه درست‌شان را پیدا کرده‌اند و اصول دست‌شان هست اما قدرت دفاع از آن را ندارند با توی مخالف به بحث می‌نشینند و سعی بر خواباندن پشتت بر زمین می‌کنند ولی همان‌طور که ذکر شد زورشان نمی‌رسد و خیلی راحت می‌توانی آن‌ها را متهم به بی‌منطقی و خشک بودن کنی. اما دسته سوم که هم اصول دست‌شان هست و هم قدرت خوب و عجیبی در دفاع از عقائدشان دارند، اگر تو را بشناسند فقط لبخندی می‌زنند که « آره جان خودت، تو گفتی و ما باور کردیم» و اگر برای‌شان غریبه بودی جمله‌ای کوتاه می‌گویند و می‌روند ولی توی آن جمله‌شان کلی حرف نزده وجود دارد که اگر خیری در وجودت باشد به آن‌ها پی می‌بری و رام حق می‌شوی... پناه می‌بریم به خدا از وسوسه‌های شیطان رجیم.

۲ نظر سه شنبه، ۱۲ آذر ۹۲

- درد که به زبون نمیاد رفیق.

- ...

۳ نظر شنبه، ۰۹ آذر ۹۲